تبليغاتX
خلوت خاموش سکوت

خلوت خاموش سکوت

من در این خلوت خاموش سکوت * اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم

بیانیه میر حسین موسوی 11 دی

موسوی راه حل خود برای 'خروج از بحران' را پیشنهاد کرد

 

موسوی تاکید کرده که مردم بدون اطلاعیه رهبران مخالف به خیابان آمدند

میرحسین موسوی، از رهبران مخالف دولت، در بیانیه ای نسبت به حوادث عاشورا واکنش نشان داده و راه هایی را برای حل بحران سیاسی ایران ارائه کرده است.

روز جمعه، 1 ژانویه (11 دی)، سایت کلمه، که معمولا اطلاعیه ها و اخبار مربوط به میرحسین موسوی را منتشر می کند، متن بیانیه جدید آقای موسوی را انتشار داد که در آن، ضمن انتقاد از نحوه برخورد با تظاهرات مردم در روز عاشورا و ابراز نگرانی نسبت به شرایط کنونی کشور، راه حل هایی برای خروج از بحران سیاسی در جمهوری اسلامی مطرح شده است.

میرحسین موسوی در آغاز این بیانیه می نویسد که "همواره به اینجانب و دوستان گفته می شد که اگر شما اطلاعیه ندهید، مردم به خیابانها نخواهند آمد و آنان از اعتراضات و مطالبات خود دست برخواهند داشت و آرامش به کشور بازخواهد گشت."

وی با تاکید براینکه قبل از مراسم عاشورای سال جاری، با وجود درخواست های فراوان، نه خود او، نه مهدی کروبی و نه محمد خاتمی اطلاعیه ای حاوی دعوت به شرکت در تظاهرات انتشار نداده بودند، و با اینکه مردم روزنامه یا مشوقی در کنار خود نداشتند، عزاداران عاشورا "در میان طوفانی از تهدیدها و تبلیغات و تکفیرها و اهانت ها" بار دیگر بدون شعارهای تند در خیابان ها حضور یافتند و "نشان دادند که شبکه های وسیع اجتماعی و مدنی که در طول انتخابات و بعد از آن به صورت خودجوش شکل گرفته است منتظر اطلاعیه و بیانیه نمی ماند."

در ادامه این بیانیه آمده است که این بار هم تظاهرکنندگان "با اعمال تحریک آمیز مواجه شدند، و خشونت های غیرقابل باور چون زیر کردن راهپیمایان، تیراندازی نیروهای لباس شخصی که امروز هویت آنها بر کسی پوشیده نیست و روز به روز پرده از چهره آنان و سرانشان کنار زده می شود، فاجعه ای را آفرید که اثرات آن به این زودی از صحنه سیاسی کشورمان رخت بر نخواهد بست."

میرحسین موسوی در این بیانیه به فیلم های مربوط به حوادث عاشورا اشاره کرده و می نویسد که اگر در مواردی شعارهای تندی داده شد، این شعارها واکنش نسبت به "به زیر انداختن افراد بی گناه از روی پل ها و بلندی ها، تیراندازی و آدم زیر کردن و ترورها" بود و می افزاید که در عین حال، تصاویری هم مشاهده می شود که مردم "در پشت چهره نیروهای انتظامی و بسیجی مهاجم، برادران خود را می بینند و در شرایط بحرانی و پر از خشم و هیاهوی آن روز، سعی می کنند به آنها آسیبی نرسد."

'تکرار اشتباه مسئولان'

به گفته آقای موسوی، برخورد خشونت آمیز و تلاش در تهدید و ارعاب معترضان در روز عاشورا و پس از آن نشان می دهد که "مسئولان اشتباهات گذشته را این بار در وسعت بیشتر تکرار می کنند و آنها می اندیشند سیاست ارعاب تنها راه حل است."

موسوی: تظاهرکنندگان با 'خشونت غیرقابل باور' نیروهای امنیتی مواجه شدند

در این بیانیه خطاب به مسئولان آمده است که حتی اگر دستگیری، خشونت و بستن و محدود کردن فعالیت روزنامه ها و رسانه ها باعث برقراری سکوت شود، "تغییر قضاوت مردم نسبت به نظام را چگونه حل می کنید؟ تخریب مشروعیت را چگونه جبران می کنید؟ نگاه ملامت آمیز و متعجب جهانیان از اینهمه خشونت یک دولت نسبت به ملت خود را چگونه تغییر می دهید؟ با مشکلات بر زمین مانده اقتصادی و معیشتی کشور که به دلیل ضعف مفرط دولت، روز به روز وخیم تر می شود چه می کنید؟ با چه پشتوانه ای از کارآمدی و انسجام ملی و سیاست خارجی موثر، سایه قطعنامه ها و امتیازخواهی های بیشتر در سطح بین المللی را از سر کشور و ملتمان دور می کنید؟"

آقای موسوی در این بیانیه اظهار می دارد که "فرمان اعدام و قتل و زندانی کردن کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد" و با یادآوری اظهارات تند سخنران تظاهرات طرفداران دولت در روز چهارشنبه، و پخش این سخنان از رادیو و تلویزیون دولتی، می نویسد که این نوع اقدامات بحران کنونی را دشوار تر خواهد کرد.

وی بدون ذکر نام، به سخنرانی احمد علم الهدی، امام جمعه مشهد، در مراسم تظاهرات طرفداران دولت در روز چهارشنبه اشاره می کند و می نویسد "گوساله و بزغاله خواندن بخش عظیمی از جامعه و خس و خاشاک نامیدن آنان و مباح کردن خون عزاداران حسینی فاجعه ای است که هم اکنون توسط افرادی مشخص و صدا و سیما در جامعه رخ داده" و هشدار می دهد که محتوای سخنرانی مراسم تظاهرات روز چهارشنبه به منزله دعوت به شورش و جنگ داخلی بود.

میرحسین موسوی در واکنش به سخنان تهدید آمیز برخی هواداران، مقامات و نهادهای حکومتی علیه رهبران مخالفان، می نویسد "آنچه که به بنده به عنوان یک فرد کوچک این جامعه مربوط می شود، استقبال از هر هجمه ای در راه اسلام و کشور عزیزمان است" و با اشاره به سخنانی از آیت الله خمینی، رهبر سابق جمهوری اسلامی در مورد استقبال از خطر، می افزاید "بنده ابایی ندارم که یکی از شهدایی باشم که مردم بعد از انتخابات در راه مطالبات به حق دینی و ملی خود تقدیم کردند و خون من رنگین تر از آن شهدا نیست."

این رهبر مخالفان دولت در ادامه بیانیه خود هشدار می دهد که تا زمانی که "وجود یک بحران جدی در کشور به رسمیت شناخته نشود، راهی برای خروج از مشکلات و مسایل پیدا نخواهد شد" و توصیه می کند که به جای توسل به خشونت و سرکوب، یا متهم ساختن معترضان به بی دینی و ارتباط با گروه هایی مانند سازمان مجاهدین و حذف فیزیکی معترضان، به راه حلی مبتنی بر آشتی ملی توجه شود.

میرحسین موسوی یادآور می شود که خود او و دوستانش که بسیاری از آنان درزندان به سر می برند، خواستار استقلال کشور، تقویت وضعیت اقتصادی، مقابله و از میان بردن فساد در تشکیلات دولت، و کنار ماندن سپاه پاسداران از فعالیت های مالی و بازرگانی هستند که توانایی این نهاد نظامی برای دفاع از منافع ملی را از بین می برد.

آقای موسوی در تشریح خصوصیات دیگر حرکت اعتراضی کنونی، می نویسد که "جنبش سبز مخالف دروغ است و آن را آفتی خانمان برانداز برای کشور می داند و از این رو، دروغ های سیاسی و امنیتی و اقتصادی و فرهنگی و امثال آن را خطری بزرگ برای کشور" می داند.

پنج پیشنهاد

آقای موسوی در بخش دیگری از بیانیه خود، ضمن شرح انتظاراتی که جنبش سبز از دولت مورد نظر خود دارد، می نویسد "ما نه آمریکایی هستیم و نه انگلیسی، تا حال نه کارت تبریک برای روسای کشورهای بزرگ فرستاده ایم و نه امید یاری آنها را داریم و می دانیم با اصالت قدرت در روابط بین المللی، هر کشور به دنبال منافع ملی خود است" و با مضحک خواندن نسبت دادن اهانت به قرآن، توهین به عاشورا و پاره کردن عکس آیت الله خمینی به معترضان، تاکید می ورزد که "مسلما اگر حرمت شکنی در روز عاشورا صورت گرفته باشد مورد تایید ما نیست، اما بدترین نوع حرمت شکنی را کشتن بندگان بی گناه و عزادار در روز عاشورا و در ماه های حرام می دانیم."

موسوی سخنران تظاهرات دولتی را متهم به دعوت مردم به جنگ داخلی کرد

آقای موسوی در ادامه این بیانیه راه حلی شامل پنج بند را برای خروج از "این مشکل بزرگ" توصیه می کند.

در مرحله اول، وی خواستار اعلام مسئولیت پذیری دولت در مقابل ملت، مجلس و قوه قضائیه می شود "به نوعی که از دولت حمایت های غیرمعمول در مقابل کاستی ها و ضعف هایش نشود و دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است" و در صورت بی کفایتی دولت، مجلس و قوه قضائیه در چارچوب قانون با آن برخورد کنند.

دومین پیشنهاد آقای موسوی شامل تدوین قانونی شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخابات در ایران و در نتیجه، منتفی ساختن "دخالت های سلیقه ای و جناحی دست اندرکاران نظام در همه سطوح" در انتخابات نهادهای مختلف کشور است.

میرحسین موسوی به عنوان یکی دیگر از پیشنهادهای خود خواستار آزادی زندانیان سیاسی شده و چنین اقدامی را نشانه درایت و نه ضعف نظام معرفی می کند هرچند اظهار می دارد که "آگاهیم که جریان های سیاسی منحطی با این راه حل مخالف هستند."

آقای موسوی به عنوان چهارمین پیشنهاد خود، بر لزوم آزادی مطبوعات و رسانه ها و رفع توقیف از روزنامه ها و تضمین استقلال و بی طرفی رادیو و تلویزیون دولتی تاکید می ورزد تا مردم به جای روی آوردن به رسانه های خارجی، به منابع خبری داخلی اتکا کنند و می نویسد که "پارازیت ها و محدودیت های اینترنتی می تواند برای مدت کوتاهی اثرگذار باشد اما تنها راه چاره، داشتن رسانه هایی متنوع و آگاه و آزاد در داخل کشور است."

میرحسین موسوی به عنوان پنجمین پیشنهاد خود، خواستار "به رسمیت شناختن حقوق مردم برای اجتماعات قانونی و تشکیل احزاب و تشکل ها و پایبندی به اصل 27 قانون اساسی [راجع به آزادی اجتماعات بدون حمل اسلحه و به شرط اینکه مخل به مبانی اسلام نباشد]" می شود و می نویسد که چنین اقدامی "در طول چند ماه می تواند فضایی توام با دوستی و محبت ملی را جایگزین درگیری سازمان بسیج و نیروهای امنیتی با مردم و یا درگیری مردم با مردم نماید."

میرحسین موسوی در پایان این بیانیه می گوید که می توان پیشنهادهای دیگری را نیز به این فهرست افزود و اظهار می دارد که لزومی هم ندارد که عمل به تمامی پیشنهادهای او به طور همزمان آغاز شود بلکه هر حرکتی در راه اصلاح شرایط کنونی مفید خواهد بود و "حتی یک جوی کوچک زلال در این بین می تواند مغتنم باشد."

آقای موسوی در مورد نحوه عمل به این پیشنهادها می نویسد "کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می تواند اجرایی شود ."

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/11ساعت 20:1  توسط R.silent  | 

شانس خود را امتحان کنید !

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.
گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .
جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 12:18  توسط R.silent  | 

وقتی مردان مجبورند به زن ها دروغ بگویند

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می*كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه.
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد: نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می*رفت زنش افتاد توی آب.
هیزم شكن داشت گریه می*كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می*كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟
هیزم شكن فریاد زد" آره "
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه"
هیزم شكن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با آنجلینا جولی می*اومدی و باز هم اگه به آنجلینا جولی "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می*اومدی و من هم میگفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می*دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 11:46  توسط R.silent  | 

ابزار عشق حتما بخونید

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 12:49  توسط R.silent  | 

ف ی ل ت ر ش ک ن جدید

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 8:28  توسط R.silent  | 

227...!

227... ! هیچی ندارم در این ضمینه بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 23:13  توسط R.silent  | 

هرگز ناامید نشو

یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت! 

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟! 

و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! 

بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

و باز دست همه بالا رفت!!! 

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 0:21  توسط R.silent  | 

خوبم خوبه خوب

حالم خوبه و دارم سعی میکنم بهترم بشم از اول امسال که شروع شد یعنی ۸۸ سالی بسیار پر امید را شروع کردم چون سفر خیلی رفتم از همه مهمتر اینکه تونستم برم زیارت امام حسین(ع) خلاصه اینکه انشا الله در طول سال تحصیلی هم قسمت کنند بریم خدمتشون .در ضمن سفر را بسیار دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 18:53  توسط R.silent  | 

اگر به خانه ی من آمدی

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 13:40  توسط R.silent  | 

فیلتر شکن

امروز راستیاتش رفتم سایت مصطفی چمران مواجه شدم با (( مشترک گرامی... )) گفتم فیلتر بزارم هر کی میاد ببینه دیگه با این دره بسته مواجه نشه.

لینکای زیر را بشکن



www.freearea.co.nr

http://x9b.info/

http://www.jot76.info/


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 19:27  توسط R.silent  | 

وقتی پروردگار می پرسد ...

وقتی پروردگار می پرسد ...

 

پروردگار از شما نمی پرسد در طول عمرتان پشت چه اتومبیلهایی نشسته اید، بلکه می پرسد چند پیاده را به مقصد رساندید.

پروردگار از شما نمی پرسد که مساحت خانه تان چقدر بوده، بلکه می پرسد از چند نفر در منزلتان پذیرایی کرده اید.

پروردگار از شما نمی پرسد که چند دست لباس در کمدتان داشته اید، بلکه می پرسد به چند نیازمند لباس اهدا کرده اید.

پروردگار از شما نمی پرسد که جایگاه اجتماعی تان چه بوده، بلکه می پرسد چه شخصیتی از خود در برابر مردم نشان داده اید.

پروردگار از شما نمی پرسد صاحب چه مال و اموالی بوده اید، بلکه می پرسد میزان دارایی تان چه زندگی را برایتان به ارمغان آورده است.

پروردگار از شما نمی پرسد که میزان حقوق و درآمدتان چقدر بوده، بلکه می پرسد برای کسب روزی حلال چقدر تلاش کرده اید.

پروردگار از شما نمی پرسد که چقدر ترقی کرده اید، بلکه از شما می پرسد آیا به ترقی دیگران کمک کرده اید.

پروردگار از شما نمی پرسد که تعداد دوستانتان چقدر بوده، بلکه می پرسد برای چند نفر، دوستی واقعی و وفادار بوده اید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 1:28  توسط R.silent  | 

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!

تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی

چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.
 
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمهشماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 16:59  توسط R.silent  |